تبليغاتX
عشق آغاز هر پایانی است!!!


عشق آغاز هر پایانی است!!!

غم دل، پس غم دلتو با شعر بگو تا شعر بشنوي

فاصله

گفت که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین منو و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:45 توسط ناشناس| |

قفس

                                 

ببین من هنوزم نفس میکشم          نفس در هوای قفس میکشم

گذشتم به خود تا نگویم به تو            چه رنجی در این یک نفس میشکم

هر آنچه که بودم                             برای تو بودم

هر آنچه که هستم                          به خدا، برای تو هستم

تو ساده گی ام، را                           چه ساده گرفتی

به پای غرورت                                 چه ساده شکستم

نگفتی چه بودم                              نگفتم، که هستم

بترس از دمی که تو را بشکنم            به پای غرور توان بودم

بترس از دمی که در آینه ام                ببینی منی را که من بوده ام

اگر روزگاری دل از تو گسستم             اگر روزگاری قفس را شکستم

بدان، چه بودم                                 بدان، چه هستم

با تمام این غرورم                             بیش از اینها من، صبورم

                                

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:50 توسط ناشناس| |

برگ های سپید دفتر من

در دل خسته ام چه می گذرد؟

این چه شوری است باز در سر من؟

باز، از جان من، چه می خواهند

برگ های سپید دفتر من؟

من به ویرانه های دل، چون بوم،

روزگاری است های و هو دارم.

ناله ای دردناک و روح گداز،

بر سر گور آرزو، دارم.

این خطوط سیاه سر درگم

دلمن، روح من، روان من است

آنچه از عشق او رقم زده ام

شیره جان ناتوان من است.

سوز آهم اثر نمی بخشد

دفتری را چرا سیاه کنم؟

شمع بالین مرگ خود باشم

کاهش جان خود نگاه کنم.

بس کنم این سیاه کاری، بس!

گرچه دل ناله می کند: ((بس نیست!))

برگ های سپید دفتر من،

از شما رو سیاه تر، کس نیست!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:43 توسط ناشناس| |

اول اینکه به خاطره اینکه دیر میومدم ببخشید.

دوم اینکه حالم زیاد خوب نبود

سوم اینکه ولی الان اومدم تا باز هم ادامه بدم البته اگه همراهی کنید

--------------------------------

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیدا است

من دگر به پایان نیندیشیدم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:26 توسط ناشناس| |

امان از این دنیای مسخره که هر جور خودت رو باهاش سازگار میکنی آخرش اون باهات راه نمیاد.

آخه چه قدر!

آخه چه قدر سرکوفت و سرزنش...

هر طرفت رو که نگاه میکنی متوجه میشی که ای بابا! همه چیز برات تکراری شده، امروز این کار، فردا باز همون کار روز قبل تکرار میشه.

دیگه شدم سرگردون، واقعا نمیدونم باید چه کار کنم، گیج شدم، دلم میخواد هر روز بیام وبم رو آپ کنم از کارهای روزانه ام بگم ولی حیف که توانایی دل دادن به هیچ کاری رو ندارم.

امروز این کار رو انجام بده، باز فردا همون کار قبل رو انجام بده، همین طور ادامه داره تا ببینم کی تمام میشه حالا مشکلم اینجاست که این کارها کی تمام میشه.

فقط میدونم که اول و آخرش، غم و غصه و جزر...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 22:55 توسط ناشناس| |

همیشه به خودم میگفتم که آیا امکان دارد از راه برسد ولی بعد میدیدم که تمام اینها فقط یک خیال بود، خیالی که هر موقع دور و ورم را نگاه میکردم متوجه میشدم که نه، هیچ موقع نخواهد رسید.

همیشه دلم می خواهد که گوشه ی تاریکی از اتاق کوچکم بنشینم و با خود فکر کنم که آیا همچین چیزی اصلا وجود دارد اما نمی شد چون این تنهایی تنهاتر از آن چیزی بود که به ذهنم میرسید.

همیشه دوست داشتم و خواهم داشت که سرم را بر روی شانه های یک نفر بگذارم و آنقدر گریه کنم که دیگر دلم پر از غم نباشد اما چه کنم که کسی، حتی یک نفر هم به من نگاهی نمیکرد.

همیشه می خواستم قدم در راهی بگذارم که علاوه بر خود برای دیگران هم خوشایند باشد، اما چه کنم که هر چه کردم برق خوبیه این کار در چشمان دیگران نمایان نشد.

آری من کسی هستم که خود را نشان دادم، اما چشم دیدار با من را پنهان کردند.

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:33 توسط ناشناس| |

 

کابوس

خدایا، وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

درین عالم ندارم هم زبانی

به صد اندوه می نالم - روا نیست -.

شبنم طی شد، کسی بر در نکوبید.

به بالینم چراغی کس نیفروخت.

نیامد ماهتابم بر لب بام،

دلم از این همه بیگانگی سوخت.

به روی من، نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست.

نه شعرم می دهد تسکین به حالم،

به غیر از اشک غم در دفترم نیست.

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری برانگیز

بیا شمعی به بالینم بیفروز

بیا شعری به تابوتم بیاویز!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که این مرگ است و بر در می زند مشت!

- بیا، ای همزبان جاودانی،

که امشب وحشت تنهاییم کشت!

-----------------------------------------

دوستای خوبم دلم خیلی گرفته

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:21 توسط ناشناس| |

چشم انتظار

چشم انتظارم نذار

تاریک و تارم نذار

بیشتر از این غصه رو

رو کوله بارم نذار

-------------------------------------------------------------------------

سلام دوستای عزیز دلم براتون تنگ شده بود به خدا از همتون ممنونم که به وبم میاین و نظر میدید، این روزها خیلی دلم گرفته، دلم میخواد برم یه جا و تا میتونم داد بزنم تا خالی بشم و با خدای خودم درد دل کنم، این چند روز که نبودم دلم برای همتون تنگ شده بود گفتم بیام هم باهاتون درد دل کنم و هم ازتون تشکر کنم.

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:0 توسط ناشناس| |

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.ماه رمضان بر همه شیعیان و مسلمانان جهان مبارک باد.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.

 

ماه رمضان بر همه شیعیان و مسلمانان جهان مبارک باد

انشالله که نماز و روزه همگی مورد تأیید خداوند متعال قرار گیرد

التماس دعا

اگر دوست داشتی میتونی نظرت رو در مورد ماه مبارک رمضان بیان کنی

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:14 توسط ناشناس| |

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

شهر را گویی نفس در سینه پنهان هست.

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد.

آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است.

روی این مرداب، یک جنبنده پیدا نیست!

آفتاب از اینهمه دلمردگی ها روی گردان است.

بال پروازمان بسته است.

هر صدایی را زبان بسته است.

زندگی سر در گریبان است!

این قناری های شیرین کار،

آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار،

ای خروشان موج های مست!

آفتاب قصه هاتان گرم!

چشمه آوازتان تا جاودان جوشان!

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را - در چنین آلودگی ها - زاد و برگش نیست

ای تپش های دل بی تاب من!

ای سرود بی گناهی ها،

ای تمناهای سرکش!

ای غریو تشنگی ها

در کجای این ملال آباد

من سرودم را کنم فریاد؟

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:43 توسط ناشناس| |


Design By : Night Skin